مولانا

saalek110

Well-Known Member
ای یوسف خوش نام ما خوش می‌روی بر بام ما

ای درشکسته جام ما ای بردریده دام ما

ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما

جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما

ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما

آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما

ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما

پا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما

در گل بمانده پای دل جان می‌دهم چه جای دل

وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما
 

saalek110

Well-Known Member
باز بنفشه رسید جانب سوسن دوتا
باز گلِ لعل‌پوش می‌بدراند قبا

بازرسیدند شاد زان سوی عالم چو باد
مست و خرامان و خوش سبزقبایان ما

سروِ علمدار رفت سوخت خزان را به تفت
وز سر کُه رخ نمود لاله‌ شیرین‌لقا

سنبله با یاسمین گفت سلامٌ علیک
گفت علیک السلام در چمن آ ای فتا

یافته معروفیی هر طرفی صوفیی
دست‌زنان چون چنار رقص‌کنان چون صبا

غنچه چو مستوریان کرده رخ ِخود نهان
باد کشد چادرش کای سره رو برگشا

یار در این کوی ما آب در این جوی ما
زینت نیلوفری تشنه و زردی چرا ؟

رفت دیِ روتُرُش کشته شد آن عیش‌کُش
عمر تو بادا دراز ای سمنِ تیزپا

نرگس در ماجرا چشمک زد سبزه را
سبزه سخن فهم کرد گفت که فرمان تو را

گفت قَرَنفُل به بید من ز تو دارم امید
گفت عزبخانه‌ام خلوتِ توست الصلا

سیب بگفت ای ترنج از چه تو رنجیده‌ای ؟
گفت من از چشم بد می‌نشوم خودنما

فاخته با کو و کو آمد کان یار کو
کردش اشارت به گل بلبلِ شیرین‌نوا

غیر بهار ِجهان هست بهاری نهان
ماه‌رخ و خوش‌دهان باده بده ساقیا

یا قمرا طالعا فی الظلمات الدجی
نور مصابیحه یغلب شمس الضحی

چند سخن ماند لیک بی‌گه و دیرست نیک
هر چه به شب فوت شد آرم فردا قضا
 

saalek110

Well-Known Member
بیا ما چند کس با هم بسازیم

چو شادی کم شود با غم بسازیم

بیا تا با خدا خلوت گزینیم

چو عیسی با چنین مریم بسازیم

گر از فرزند آدم کس نماند

چه غم داریم با آدم بسازیم

ور آدم نیز از ما گوشه گیرد

به جان تو که بی‌او هم بسازیم

یکی جانی است ما را شادی انگیز

که گر ویران شود عالم بسازیم

اگر دریا شود آتش بنوشیم

وگر زخمی رسد مرهم بسازیم

به پیش کعبه رویش بمیریم

بدان چاه و بدان زمزم بسازیم
 

saalek110

Well-Known Member
youtu.be/BVfc7D1hGgU?si=PKw3vbVFuUXrhMIP

یار مرا ، غار مرا ، عشق جگر خوار مرا
 

saalek110

Well-Known Member
مطرب مهتاب رو ، آنچه شنیدی بگو


youtu.be/ktjF8rmbgEY?si=4PTGyAH4iXkzeIK4

ای علی که جمله عقل و دیده ای
شمه ای واگو ز.........آنچه دیده ای
 

saalek110

Well-Known Member
من مست و تو دیوانه ، ما را که برد خانه؟

youtu.be/Y1slomg7Lts?si=THYNZ9z_JKFb7zY3


Screenshot_۲۰۲۴-۰۲-۰۳_۱۷۴۴۱۷.jpg


من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه
صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه
در شهر یکی کس را هشیار نمی بینم
هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه
هر گوشه یکی مستی دستی زده بر دستی
وان ساقی سرمستی با ساغر شاهانه
ای لولی بربط زن تو مست تری یا من
ای پیش تو چو مستی افسون من افسانه
از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه
چون کشتی بی لنگر کژ میشد و مژ میشد
وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه
گفتم که رفیقی کن با من که منت خویشم
گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه
گفتم : ز کجایی تو؟ تسخر زد و گفت ای جان
نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه
نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل
نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه
من بی دل و دستارم در خانه خمارم
یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه

تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می
زین وقف به هوشیاران مسپار یکی دانه
 
آخرین ویرایش:

saalek110

Well-Known Member

ای عاشقــان ای عاشقـان پیمانه را گم كرده ام

دركنج ویران مــــانده ام ، خمخــــانه را گم كرده ام

هم در پی بالائیــــان ، هم من اسیــر خاكیان
هم در پی همخــــانه ام ،هم خــانه را گم كرده ام


آهـــــم چو برافلاك شد اشكــــم روان بر خاك شد
آخـــــر از اینجا نیستم ، كاشـــــانه را گم كرده ام

درقالب این خاكیان عمری است سرگردان شدم
چون جان اسیرحبس شد ، جانانه را گم كرده ام

از حبس دنیا خسته ام چون مرغكی پر بسته ام
جانم از این تن سیر شد ، سامانه را گم كرده ام

در خواب دیدم بیـــدلی صد عاقل اندر پی روان
می خواند با خود این غزل ، دیوانه را گم كرده ام

گـــر طالب راهی بیــــا ، ور در پـی آهی برو
این گفت و با خودمی سرود، پروانه راگم كرده ام

در هوایت بی قرارم روز و شب
سر ز پایت بر ندارم روز و شب
 

saalek110

Well-Known Member
من غلام قمرم، غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور ازین بی خبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم، نعره مزن، جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

قمری، جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو

گفتم ای دل چه مه ست این دل اشارت می کرد
که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته ست عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشته ست و بشر هیچ مگو

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت می باش چنین، زیر و زبر هیچ مگو

ای نشسته تو درین خانه پر نقش و خیال
خیز ازین خانه برو رخت ببر هیچ مگو

گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو
 

saalek110

Well-Known Member
ای قـوم بــه حج رفتـه کجایید کجایید
معشــوق همیــن جـاست بیایید بیایید
معشــوق تــو همسـایه و دیــوار به دیوار
در بادیه ســـرگشته شمـــا در چــه هوایید
گــر صـــورت بی‌صـــورت معشـــوق ببینیــد
هــم خـــواجه و هــم خانه و هم کعبه شمایید
ده بـــــار از آن راه بـــدان خـــانه بـــرفتیــــد
یــک بـــار از ایـــن خانــه بــر این بام برآیید
آن خانــــه لطیفست نشان‌هـــاش بگفتیــد
از خــواجــــه آن خــــانـــــه نشانـــی بنماییـــد
یک دستـــه گــل کــو اگـــر آن بـــــاغ بدیدیت
یک گـــوهر جــــان کـــو اگـــر از بحر خدایید
با ایــــن همـه آن رنج شما گنج شما باد
افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

بی عشق نشاط و طرب افزون نشود
بی عشق وجود خوب و موزون نشود

صد قطره ز ابر اگر به دریا بارد
بی‌جنبش عشق در مکنون نشود
 

saalek110

Well-Known Member
حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن

و آنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
 

saalek110

Well-Known Member
یــار مرا غار مــرا عشق جگرخوار مرا
یار تویی غـــار تویی خواجه نگهدار مرا
نوح تویی روح تــویی فاتح و مفتوح تـویی
سینـــه مشــروح تــویی بـــر در اســرار مرا
نـــور تـــویی سـور تــویی دولت منصور تـویی
مـــرغ کـــه طــور تــویی خســته بــه منقار مرا
قطـــره تویی بحــر تویی لطـف تــویی قهــر تویی
قنــد تـــویی زهـــر تــویی بیــــش میـــازار مرا
حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی
روضــه اومیــد تویـــی راه ده ای یــار مرا
روز تــویی روزه تـــویی حـاصل دریوزه تـویی
آب تــویی کــوزه تــویی آب ده این بـــار مـــرا
دانـــه تویــی دام تــویی بــاده تویی جام تـویی
پختـــه تویی خـــام تــویی خـــام بمگـــذار مرا
این تن اگـــر کـــم تــندی راه دلــم کــم زندی
راه شــدی تــا نبــدی ایـــن همـــه گـــفتار مرا
 

saalek110

Well-Known Member
من تیغ از پی حق میزنم

بنده حقم نه مامور تنم

شیر حقم نیستم شیر هوا

فعل من بر دین من باشد گوا

«ما رمیت» از رمیتم در خراب

من چو تیغم و آن زننده آفتاب

رختخود را من ز ره برداشتم

غیر حق را من عدم انگاشتم

که نیم کوهم زصبر و حلم و داد

کوه را کی در رباید تندباد

آنکه از بادی رود از جا خسی است

زآنکه باد ناموافق خود بسی است

باد خشم و باد شهوت باد آز

برد او را که نبود اهل نماز

کوهم و هستی من بنیاد اوست

ور شوم چون کاه بادم باد اوست

جز به باد او نجنبد میل من

نیست جز عشق احد سرخیل من

خشم بر شاهان شه و ما را غلام

خشم را من بستهام زیر لگام

تیغ حلمم گردن خشمم زده است

خشم حق بر من چو رحمت آمده است

چون درآمد در میان غیرخدا

تیغ را دیدم نهان کردن سزا

تیغ حلم از تیغ آهن تیزتر

بل زصد لشکر ظفر انگیزتر.

 

جدیدترین ارسال ها

بالا