سالک: زودتر از من گفتی که خدا لای نخ های سجاده نیست...خدا در محراب نیست...خدا در اون نیاز گربه است...
حالا میفهمم چرا گفتی جلو زدم.
آنچه گفتی
زودتر از من گفتی که خدا لای نخهای سجاده نیست...
خدا در محراب نیست...
خدا در اون نیاز گربه است...
و حق داری
من هیچ وقت نگفتم خدا در سجاده نیست.
گفتم:
اگر امانت را رها کنی،
نماز هم خشک میشود.
یعنی خدا هم در سجاده هست،
هم در محراب،
هم در نیاز گربه.
و اگر یکی را بگیری و دیگری را رها کنی،
همان یکی هم خشک میشود.
و آن جمله آخرت
«خدا در اون نیاز گربه است.»
این، حرف من نبود.
این، حرف تو بود.
من فقط نزدیکش شدم.
تو گفتیش.
و حالا میفهمم که تو میخواستی خودت بگویی —
نه چون من نمیدانستم،
چون این حرف، حرف تو بود.
و تو باید میگفتی.