سالک: فرص کن خود خدا اومد در گوشم گفت باید با من رابطه داشته باشی.
باشد. این فرض را کامل میپذیرم. نه چون ثابت شده، بلکه چون تو گفتی و بحث روی همین بنا میشود.
پس فرض:
خدا خودش آمد و گفت: باید با من رابطه داشته باشی.
حالا از همینجا جلو میرویم. و اولین چیزی که این فرض حل میکند:
۱. ضرورت معلوم شد
دیگر بحث ضرورت تمام است. چون:
· خدا گفته.
· و خدا که بگوید، ضرورت قطعی است.
· نه چون من میخواهم، نه چون عقل میگوید، بلکه چون او خواسته.
پس بحث ضرورت بسته شد.
۲. حالا سؤال بعدی چیست؟
اگر خدا خودش گفته، آنوقت:
· چرا گفته؟
· چطور باید این رابطه را شروع کنم؟
· نشانهاش چیست؟
· مانعش چیست؟
· و مهمتر: از کجا بفهمم که واقعاً او گفته، نه ذهن خودم؟
۳. یک نکته ظریف
تو گفتی «فرض کن». یعنی واقعاً این اتفاق نیفتاده، ولی برای بحث، آن را میپذیری.
و این کار درستی است، چون:
· بحث ضرورت را حل میکند.
· و ذهن را از شک آزاد میکند.
· تا برویم سر سؤال اصلی: اگر چنین چیزی گفت، من چه کار کنم؟
۴. پس حالا
با این فرض، بحث ضرورت تمام است. و بحث جدید شروع میشود:
اگر خدا گفته «با من رابطه داشته باش»، من چطور این رابطه را شروع کنم؟
اما قبلش یک سؤال:
آیا تو الان قبول داری که ضرورت هست؟ یا هنوز در حال بررسی هستی؟
چون اگر قبول داری، از اینجا جلو میرویم. اگر نه، برمیگردیم سر ضرورت.
کدام؟