‌ ‌آيا كامپيوتر داراي‌ ذهن‌ است؟

michelangelo

Well-Known Member
‌ ‌رويكرد انتقادي‌ جان‌ سرل‌ به‌ تفسير قوي‌ از هوش‌ مصنوعي‌
‌ ‌ رضا اكبري‌
‌ ‌اشاره‌

جان‌ سِرل‌ فيلسوف‌ برجستة‌ ذهن‌ و زبان‌ در دورة‌ معاصر است‌ كه‌ از سال‌ 1959 تا كنون‌ در دانشگاه‌ كاليفرنيا در بركلي‌ به‌ تدريس‌ اشتغال‌ دارد. وي‌ داراي‌ تأليفات‌ و آثار فراواني‌ است‌ ازجمله‌ كتاب‌ اَ‌عمال‌ گفتاري‌(Speech Acts) و حيث‌ التفاتي‌(intentionality) و آخرين‌ كتاب‌ وي‌ با نام‌ ساخت‌ واقعيت‌ اجتماعي‌(The Construction of Social Reality) است‌ كه‌ در سال‌ 1995 منتشر گرديده‌ است.
در اين‌ مقاله‌ ديدگاه‌ وي‌ دربارة‌ نقد تفسيري‌ قوي‌ از هوش‌ مصنوعي، تبيين‌ مي‌گردد. وي‌ در عين‌ باور به‌ اين‌كه‌ كامپيوتر مي‌تواند به‌ مثابة‌ ابزار، در مطالعه‌ ذهن‌ مؤ‌ثر باشد، اين‌ اعتقاد را كه‌ كامپيوتر درصورت‌ برنامه‌ريزي‌ كامل، مي‌تواند واقعاً‌ يك‌ ذهن‌ باشد مردود مي‌داند.
‌ ‌
تا چه‌ ميزان‌ به‌ كارهاي‌ انجام‌ شده‌ در باب‌ شبيه‌سازي‌ توانايي‌هاي‌ انسان‌ در كامپيوتر، لازم‌ است‌ توجه‌ فلسفي‌ و روانشناختي‌ داشته‌ باشيم؟ سرلدر مقام‌ پاسخ‌ به‌ اين‌ سؤ‌ال‌ ميان‌ دو نوع‌ تفسير از هوش‌ مصنوعيتمايز مي‌نهد. تفسير قويو تفسير ضعيف (محتاطانه). براساس‌ تفسير ضعيف‌ از هوش‌ مصنوعي، ارزش‌ اساسي‌ كامپيوتر در مقام‌ مطالعة‌ ذهن‌ آن‌ است‌ كه‌ در اين‌ مقام‌ ابزاري‌ قدرتمند را در اختيار ما مي‌نهد. اما براساس‌ تفسير قوي‌ از هوش‌ مصنوعي، كامپيوتر فقط‌ ابزاري‌ براي‌ مطالعه‌ ذهن‌ نيست، بلكه‌ كامپيوتري‌ كه‌ به‌ نحوي‌ كامل‌ برنامه‌ريزي‌ شده‌ باشد، واقعاً‌ يك‌ ذهن‌ است. به‌ عبارت‌ ديگر كامپيوتري‌ كه‌ به‌ نحو كامل‌ برنامه‌ريزي‌ شده‌ باشد، مي‌تواند همچون‌ انسان‌ مطالب‌ را بفهمد و واجد حالات‌ ذهني‌ مي‌باشد. براساس‌ تفسير قوي‌ از هوش‌ مصنوعي‌ اسناد فهم‌ به‌ كامپيوتر، به‌ هيچ‌ وجه‌ اِسنادي‌ مجازي‌ نيست، بلكه‌ اسنادي‌ حقيقي‌ مي‌باشد. در تفسير قوي‌ از هوش‌ مصنوعي، به‌ دليل‌ اينكه‌ كامپيوتر برنامه‌ريزي‌ شده، واقعاً‌ داراي‌ حالات‌ ذهني‌ قلمداد مي‌شود، برنامه‌ آن‌ صرفاً‌ ابزاري‌ در دست‌ ما براي‌ آزمايش‌هاي‌ روانشناختي‌ و تبيين‌هاي‌ روانشناختي‌ از ذهن‌ بشر نيست، بلكه‌ خود برنامه‌ها همان‌ تبيين‌هاي‌ روانشناختي‌ محسوب‌ مي‌شوند.
سرل‌ با تمايزي‌ كه‌ ميان‌ اين‌ دو تفسير مي‌نهد، بيان‌ مي‌كند كه‌ اشكالات‌ او متوجه‌ تفسير قوي‌ از هوش‌ مصنوعي‌ است. او خصوصاً‌ اين‌ ادعا را كه‌ كامپيوتر برنامه‌ريزي‌ شده، داراي‌ حالات‌ ذهني‌ شناختي‌ است‌ مورد انتقاد قرار مي‌دهد و از اين‌ رو معتقد است‌ كه‌ برنامه‌هاي‌ كامپيوتري‌ نمي‌توانند همان‌ تبيين‌ از شناخت‌ انسان‌ باشند. از آنجا كه‌ مقصود، نقد تفسير قوي‌ از هوش‌ مصنوعي‌ است، در ادامه‌ هر جا كه‌ هوش‌ مصنوعي‌ گفته‌ مي‌شود، مقصود همين‌ تفسير قوي‌ است‌ كه‌ مشتمل‌ بر دو ادعاست.
-1 كامپيوتر برنامه‌ريزي‌ شده‌ و به‌ تعبير ديگر كامپيوترِ‌ واجد نرم‌افزار، داراي‌ حالات‌ شناختي‌ است‌ و
-2 برنامه‌ها و به‌ تعبير ديگر، نرم‌افزار، تبيين‌ كنندة‌ شناخت‌ بشر هستند.
سرل، براي‌ ورود به‌ بحث، پروژه‌ كامپيوتري‌ راجر اِشنَكو گروه‌ او را مبنايي‌ براي‌ آغاز نقد خود قرار مي‌دهد. البته‌ همانگونه‌ كه‌ خود سرل‌ مي‌گويد آغاز بحث‌ با مقدمه‌ قراردادن‌ اين‌ پروژه‌ - و نه‌ ديگر پروژه‌هاي‌ كامپيوتري‌ - به‌ خاطر آشنايي‌ بيشتر خود او با پروژه‌ مذكور است. البته‌ سرل‌ اين‌ نكته‌ را نيز متذكر مي‌شود كه‌ او به‌ جزئيات‌ اين‌ پروژه‌ توجه‌ چنداني‌ نخواهد داشت‌ و نيز سخنان‌ او متوجه‌ پروژه‌هايي‌ شبيه‌ پروژه‌ اشنك‌ نيز مي‌گردد.
اما پروژه‌ اشنك‌ چيست؟ به‌طور خلاصه، هدف‌ نرم‌افزاري‌ كه‌ او و گروهش‌ طرح‌ريزي‌ كرده‌اند، شبيه‌سازي‌ قدرت‌ فهم‌ داستان‌ توسط‌ انسان‌ است. هنگامي‌ كه‌ انسان‌ داستاني‌ را مي‌شنود، اين‌ توانايي‌ را دارد كه‌ به‌ سؤ‌ال‌هايي‌ پاسخ‌ دهد كه‌ پاسخ‌ آنها صريحاً‌ در خود داستان‌ ذكر نشده‌ است. مثلاً‌ اين‌ داستان‌ را در نظر بگيريد كه‌ مردي‌ به‌ غذاخوري‌ مي‌رود و چلوكباب‌ سفارش‌ مي‌دهد. هنگامي‌ كه‌ غذا حاضر مي‌شود، با نگاهي‌ به‌ غذا درمي‌يابد، كه‌ كباب‌ خوب‌ پخته‌ نشده‌ و برنج‌ نيز دم‌ نكشيده‌ است. لذا با عصبانيت‌ از پخت‌ غذا انتقاد مي‌كند و بدون‌ اينكه‌ مبلغي‌ پرداخت‌ كند يا انعامي‌ به‌ كارگران‌ بدهد، غذاخوري‌ را ترك‌ مي‌كند.
حال‌ اگر سؤ‌ال‌ شود كه‌ آيا اين‌ شخص‌ غذا خورده‌ است؟ شما پاسخ‌ مي‌دهيد كه‌ خير او غذا نخورده‌ است. حال‌ اين‌ داستان‌ ديگر را در نظر بگيريد كه‌ فردي‌ وارد غذاخوري‌ مي‌شود و چلوكباب‌ سفارش‌ مي‌دهد. هنگامي‌ كه‌ غذا حاضر مي‌شود، با نگاهي‌ به‌ غذا درمي‌ يابد كه‌ غذا بسيار مطبوع‌ است. او قبل‌ از اينكه‌ از غذاخوري‌ بيرون‌ برود، به‌كارگران‌ مقدار زيادي‌ انعام‌ داده‌ و پول‌ غذا را نيز حساب‌ مي‌كند. حال‌ اگر پرسيده‌ شود كه‌ آيا اين‌ شخص‌ غذا خورده‌ است‌ يا خير؟ شما پاسخ‌ مي‌دهيد كه‌ مطمئناً‌ او غذا خورده‌ است. در هر دو مورد صريحاً‌ ذكر نشده‌ است‌ كه‌ آيا اين‌ فرد غذا خورده‌ است‌ يا خير.
ولي‌ اين‌ توانايي‌ را داريم‌ كه‌ به‌ اين‌ سؤ‌ال‌ پاسخ‌ دهيم. كامپيوترهايي‌ كه‌ با نرم‌افزار اشنك‌ برنامه‌ريزي‌ شده‌اند توانايي‌ پاسخ‌ به‌ چنين‌ سؤ‌الاتي‌ را در باب‌ مسائل‌ مربوط‌ به‌ غذاخوري‌ دارند. اشنك‌ براي‌ اين‌ كار، مجموعه‌ اطلاعاتي‌ را كه‌ انسان‌ براي‌ پاسخگويي‌ به‌ چنين‌ سؤ‌الاتي‌ پيرامون‌ غذاخوري‌ نياز دارد، در اختيار كامپيوتر قرار داده‌ است‌ و لذا با ذكر چنين‌ داستان‌هايي، كامپيوتر پاسخي‌ را تايپ‌ مي‌كند، كه‌ ما توقع‌ داريم‌ هر انساني‌ آن‌ را بيان‌ كند. مدافعان‌ هوش‌ مصنوعي، ادعا مي‌كنند كه‌ در اين‌ پرسش‌ و پاسخ، مسأله‌ اين‌ نيست‌ كه‌ كامپيوتر، توانايي‌ انسان‌ را در اين‌ حيطه‌ شبيه‌سازي‌ كرده‌ است، بلكه‌ مي‌توان‌ گفت: كه‌ اولاً‌ كامپيوتر واقعاً‌ داستان‌ را مي‌فهمد و پاسخ‌هاي‌ لازم‌ به‌ سؤ‌الات‌ را مهيا مي‌كند و ثانياً‌ كامپيوتر و برنامه‌ آن‌ كاملاً‌ توانايي‌ انسان‌ را در فهم‌ داستان‌ و پاسخ‌ به‌ سؤ‌الات‌ مربوط‌ به‌ آن‌ را تبيين‌ مي‌كند.
سرل‌ معتقد است‌ كه‌ هيچ‌يك‌ از اين‌ دو ادعا را نمي‌توان‌ بر پايه‌ پروژه‌ اشنك‌ استوار كرد و پروژه‌ او به‌ هيچ‌ وجه، هيچ‌يك‌ از اين‌ دو ادعا را اثبات‌ نمي‌كند. سرل‌ براي‌ نقد ديدگاه‌هايي‌ كه‌ دربارة‌ ذهن‌ مطرح‌ مي‌شود، ملاكي‌ را معرفي‌ مي‌كند. او معتقد است‌ كه‌ يكي‌ از بهترين‌ راههاي‌ بررسي‌ صحت‌ و سقم‌ اين‌ نظريات‌ آن‌ است‌ كه‌ بپرسيم، اگر ذهن‌ انسان‌ چنان‌ كه‌ اين‌ نظريه‌ معرفي‌ كرده‌ و براساس‌ اصولي‌ كه‌ اين‌ نظريه‌ بر آن‌ استوار است‌ فعاليت‌ كند، شبيه‌ چه‌ چيزي‌ خواهد بود؟
براين‌ اساس‌ او يك‌ حالت‌ فرضي‌ را مطرح‌ مي‌كند كه‌ در آن، اصولي‌ كه‌ در ديدگاه‌ طرفداران‌ هوش‌ مصنوعي‌ - بنا شده‌ بر پروژه‌ اشنك‌ - مدنظر قرار گرفته‌ است، رعايت‌ شده‌اند. حال‌ آنكه‌ شعور و ادراك‌ انسان‌ در چنين‌ حالتي‌ تحقق‌ ندارد. اين‌ حالت‌ فرضي‌ كه‌ ديدگاه‌ طرفداران‌ هوش‌ مصنوعي‌ را نفي‌ مي‌كند به‌ «برهان‌ اتاق‌ چيني»معروف‌ است. حالت‌ فرضي‌اي‌ كه‌ سرل‌ بيان‌ مي‌كند چنين‌ است: «فرض‌ كنيد كه‌ من‌ در اتاقي‌ محبوس‌ شده‌ام‌ و دسته‌اي‌ از نوشته‌هاي‌ چيني‌ در اختيار من‌ قرار گرفته‌ است. در حالي‌ كه‌ من‌ اصلاً‌ زبان‌ چيني‌ را كتباً‌ و شفاهاً‌ نمي‌دانم‌ و حتي‌ قادر نيستم‌ كه‌ زبان‌ چيني‌ را از زبان‌ ژاپني‌ تمييز دهم‌ و هر دو برايم‌ نه‌ به‌ عنوان‌ زبان‌ چيني‌ يا زبان‌ ژاپني، بلكه‌ به‌ عنوان‌ علامت‌هايي‌ كاملاً‌ بي‌معنا - كه‌ مثلاً‌ فردي‌ بي‌كار آنها را ترسيم‌ كرده‌است‌ - به‌ نظر مي‌آيد. حال‌ فرض‌ كنيد كه‌ دستة‌ ديگري‌ از نوشته‌هاي‌ چيني‌ در اختيار من‌ قرار مي‌گيرد و نيز مجموعه‌ دستوراتي‌ را دريافت‌ مي‌كنم‌ كه‌ براساس‌ آن، دسته‌ اول‌ نوشته‌هاي‌ چيني‌ و دسته‌ دوم‌ آنها را با يكديگر ارتباط‌ مي‌دهم. مجموعه‌ قواعد و دستوراتي‌ كه‌ دريافت‌ كرده‌ام‌ به‌ زبان‌ انگليسي‌ است‌ و من‌ مانند هر فرد ديگري‌ كه‌ زبان‌ انگليسي، زبان‌ مادري‌ اوست‌ آن‌ را مي‌فهمم. با استفاده‌ از اين‌ قواعد، من‌ قسمتي‌ از نوشته‌هاي‌ دسته‌ اول‌ را با قسمتي‌ از نوشته‌هاي‌ دسته‌ دوم‌ مرتبط‌ مي‌كنم‌ با اين‌ توضيح‌ كه‌ من‌ فقط‌ از طريق‌ تفاوتي‌ كه‌ در شكل‌ اين‌ علامت‌ها وجود دارد، اين‌ كار را انجام‌ مي‌دهم.
حال‌ فرض‌ كنيد كه‌ دستة‌ سومي‌ از علامت‌هاي‌ چيني‌ و مجموعه‌ دستوراتي‌ به‌ زبان‌ انگليسي‌ در اختيار من‌ قرار مي‌گيرد، كه‌ مرا قادر مي‌سازد اين‌ دسته‌ از علامت‌هاي‌ چيني‌ را با دو دسته‌ ديگر مرتبط‌ سازم. اين‌ مجموعه‌ دستورات‌ به‌ گونه‌اي‌ است‌ كه‌ در صورت‌ دادن‌ علامت‌هاي‌ چيني‌ با شكل‌هاي‌ خاص‌ خود، مي‌توانم‌ از جعبة‌ اول، علامت‌هاي‌ چيني‌ ديگري‌ را با شكل‌هاي‌ خاص‌ خود به‌ بيرون‌ از اتاق‌ بيفكنم. حال‌ در نظر بگيريد افرادي‌ كه‌ اين‌ سه‌ دسته‌ از علائم‌ چيني‌ را در اختيار من‌ قرار داده‌اند، به‌ دسته‌ اول، «حروف»، به‌ دسته‌ دوم‌ «داستان» و به‌ دسته‌ سوم‌ «سؤ‌الات» مي‌گويند هر چند كه‌ من‌ به‌ هيچ‌ وجه‌ از اين‌ مسأله‌ آگاهي‌ ندارم. همين‌ افراد به‌ علامت‌هاي‌ چيني‌ كه‌ من‌ در پي‌ دريافت‌ دسته‌ سوم‌ - سؤ‌الات‌ - به‌ بيرون‌ از اتاق‌ مي‌اندازم، «پاسخ‌ به‌ سؤ‌الات» و به‌ قواعدي‌ كه‌ به‌ زبان‌ انگليسي‌ در اختيار من‌ قرار داده‌ شده‌ است، «برنامه» اطلاق‌ مي‌كنند. و من‌ از اين‌ دو نامگذاري‌ نيز كاملاً‌ بي‌اطلاع‌ هستم. حال‌ فرض‌ كنيد كه‌ در پي‌ تمرين‌ و خواندن‌ قواعد انگليسي‌ و به‌ كار بردن‌ آنها، چنان‌ مهارتي‌ پيدا كنم‌ كه‌ افراد خارجي‌ - افرادي‌ كه‌ نمي‌دانند من‌ اصلاً‌ زبان‌ چيني‌ را بلد نيستم‌ - چنين‌ بپندارند كه‌ شخص‌ موجود در اتاق‌ كاملاً‌ به‌ زبان‌ چيني‌ مسلط‌ است‌ خصوصاً‌ اينكه‌ مهارت‌ من‌ به‌ حدي‌ باشد كه‌ با پاسخهاي‌ كسي‌ كه‌ زبان‌ چيني‌ زبان‌ مادري‌ اوست، هيچ‌ تفاوتي‌ نداشته‌ باشد.
چنين‌ وضعيتي، وضعيت‌ يك‌ كامپيوتر است: يعني‌ پاسخهاي‌ من‌ به‌ سؤ‌الات‌ چيني‌ - علامت‌هايي‌ كه‌ من‌ حتي‌ نمي‌دانم‌ در برگيرندة‌ يك‌ سؤ‌ال‌ هستند - و علامت‌هايي‌ كه‌ بيرون‌ مي‌اندازم‌ و نمي‌دانم‌ كه‌ دربرگيرنده‌ جواب‌ مي‌باشند، صرفاً‌ انجام‌ عمليات‌ كامپيوتري‌ است‌ و هيچ‌گونه‌ فهمي‌ نسبت‌ به‌ علامت‌ها در من‌ وجود ندارد.
حال‌ با تصور اين‌ حالت‌ فرضي، به‌ ادعاي‌ ديدگاه‌ هوش‌ مصنوعي‌ بازگرديم: ديدگاه‌ هوش‌ مصنوعي‌ معتقد است‌ كه‌ كامپيوتر برنامه‌ريزي‌ شده، داراي‌ قدرت‌ فهم‌ داستان‌ است‌ و برنامه‌ كامپيوتر نيز تبيين‌ كننده‌ فهم‌ انسان‌ مي‌باشد. با حالت‌ فرضي‌ ذكر شده، مي‌توان‌ اين‌ دو ادعا را مورد بررسي‌ قرار داد.
-1 در باب‌ ادعاي‌ اول‌ بايد بگوييم‌ كه‌ در حالت‌ فرضي‌ ذكر شده، كسي‌ كه‌ در اتاق‌ محبوس‌ است‌ به‌ هيچ‌ وچه‌ زبان‌ چيني‌ را نمي‌فهمد. در چنيني‌ وضعيتي‌ فردي‌ كه‌ در داخل‌ اتاق‌ است، فقط‌ داراي‌ داده‌ها و پرداخته‌هايي‌ است‌ كه‌ البته‌ از نظر ناظر بيروني، با آنچه‌ كه‌ يك‌ چيني‌ - كسي‌ كه‌ زبان‌ مادري‌ او، زبان‌ چيني‌ است‌ - ارائه‌ مي‌كند، تفاوتي‌ نخواهد داشت. نوع‌ نرم‌افزار نيز در اينجا رهگشا نيست: يعني‌ هر نوع‌ نرم‌افزاري‌ نيز كه‌ جايگزين‌ شود تأثيري‌ در عدم‌ فهم‌ من‌ نسبت‌ به‌ زبان‌ چيني‌ نخواهد داشت. به‌ همين‌ علت، كامپيوتر اشنك‌ كه‌ با نرم‌افزار او برنامه‌ريزي‌ شده‌ است، هيچ‌ داستاني‌ را نمي‌فهمد؛ چه‌ داستان‌ به‌ زبان‌ انگليسي، چيني‌ و يا هر زبان‌ ديگر باشد.
-2 در باب‌ ادعاي‌ دوم‌ بايد گفت‌ كه‌ نرم‌افزار كامپيوتر نمي‌تواند تبيين‌ كننده‌ فهم‌ انسان‌ باشد؛ زيرا با توجه‌ به‌ مثال‌ فرضي، معلوم‌ شد كه‌ نرم‌افزار داراي‌ كاركرد است‌ نه‌ فهم. ممكن‌ است‌ گفته‌ شود هر چند كه‌ نرم‌افزار تبيين‌ كننده‌ تمام‌ شروط‌ فهم‌ در انسان‌ نيست، اما مي‌تواند شروط‌ كافي‌ را در اين‌ زمينه‌ در اختيار ما قرار دهد؛ زيرا به‌ نظر مي‌آيد در هنگام‌ فهم‌ داستان‌ توسط‌ انسان، هر شخصي‌ از يك‌ كاركرد ذهني‌ همانند آنچه‌ در نرم‌افزار كامپيوتر تعبيه‌ شده‌است‌ استفاده‌ مي‌كند.
سرل‌ معتقد است‌ كه‌ اين‌ سخن‌ داراي‌ امكان‌ تجربي‌ مي‌باشد، اما در مورد مثال‌ فرضي‌ ذكر شده، اين‌ امر ممكن، تحقق‌ ندارد.سرل‌ بيان‌ مي‌كند كه‌ در مورد اتاق‌ چيني، برنامه‌ هيچ‌ ارتباطي‌ به‌ فهم‌ داستان‌ توسط‌ شخص‌ انگليسي‌ زبان‌ ندارد. حال‌ اگر فرض‌ كنيم‌ كه‌ سؤ‌الات، داستان‌ و پاسخهاي‌ شخص‌ محبوس‌ در اتاق‌ به‌ زبان‌ انگليسي‌ باشد، او همه‌ چيز را خواهد فهميد - برعكس‌ موردي‌ كه‌ همه‌ علامت‌ها غير از قواعد، به‌ زبان‌ چيني‌ باشد - اما فهم‌ او در اينجا نيز ربطي‌ به‌ برنامه‌ ندارد. چون‌ كه‌ برنامه‌ بر روي‌ علامتهايي‌ كه‌ به‌ نحو صوري‌ - نه‌ معنايي‌ - مشخص‌ شده‌اند، عمل‌ مي‌كند و شكل‌ ظاهري‌ ارتباطي‌ با معنا ندارد. به‌ ديگر سخن، انسان‌ مي‌تواند از برنامه‌اي‌ تبعيت‌ كند بدون‌ اينكه‌ بفهمد چه‌ مي‌كند و اين‌ نشان‌دهنده‌ عدم‌ ارتباط‌ فهم‌ با برنامه‌ مي‌باشد.
استدلال‌ سرل، در نفي‌ فهم‌ از كامپيوتر و اينكه‌ نرم‌افزار كامپيوتر تبيين‌ كننده‌ فهم‌ انسان‌ نيست، استدلالي‌ كارآمد است‌ و افرادي‌ همچون‌ «نِدبلاك» به‌ اين‌ مسأله‌ اعتراف‌ كرده‌اند.در عين‌ حال‌ پاسخ‌هاي‌ متعددي‌ نيز در نفي‌ استدلال‌ سرل‌ ذكر شده‌ است‌ كه‌ سرل‌ به‌ آنها پاسخ‌ مي‌دهد و موارد مذكور را نفي‌كنندة‌ استدلال‌ خود نمي‌داند. اما قبل‌ از پرداختن‌ به‌ اشكالات‌ و پاسخ‌ها، توضيح‌ يك‌ مطلب‌ ضروري‌ است.
ممكن‌ است‌ كسي‌ بگويد كه‌ «فهم»، مفهومي‌ متواطي‌ نيست‌ كه‌ فقط‌ داراي‌ صدق‌ در مواردي‌ و عدم‌ صدق‌ در موارد ديگر باشد، بلكه‌ مفهومي‌ مشكك‌ است‌ كه‌ مراتب‌ مختلفي‌ را دربرمي‌گيرد و مصاديق‌ گوناگوني‌ را شامل‌ مي‌شود. بر همين‌ اساس‌ مي‌توان‌ فهم، را هر چند در حيطه‌ پايين‌تر به‌ كامپيوتر نسبت‌ داد. در مقابل‌ چنين‌ سخني‌ بايد گفت‌ كه‌ هر چند فهم، در مواردي‌ مشكك‌ است‌ اما به‌ اين‌ معنا نيست‌ كه‌ بتوان‌ آن‌ را در همه‌ موارد به‌ كار برد. مثلاً‌ من‌ زبان‌ فارسي‌ را مي‌فهمم‌ و در درجه‌ بعدي‌ زبان‌ عربي‌ و در درجه‌اي‌ پايين‌تر زبان‌ انگليسي‌ را نيز مي‌فهمم‌ ولي‌ اصلاً‌ زبان‌ چيني‌ يا اسپانيايي‌ را نمي‌فهمم. مسأله‌ در كامپيوتر نيز با توجه‌ به‌ مثال‌ فرضي‌ ذكر شده‌ چنين‌ است: يعني‌ كامپيوتر به‌ هيچ‌ وجه‌ داراي‌ فهم‌ نبوده‌ و فقط‌ يك‌ پردازشگر مي‌باشد.
از سوي‌ ديگر، گاهي‌ به‌ صورت‌ مجازي، اصطلاحات‌ مربوط‌ به‌ فهم‌ را به‌ اشيأ پيرامون‌ خود نسبت‌ مي‌دهيم. مثلاً‌ مي‌گوييم‌ كه‌ «دَر» مي‌داند چه‌ موقعي‌ باز و بسته‌ شود و اين‌ به‌ خاطر داشتن‌ سلول‌ فتوالكتريك‌ است. يا مي‌گوييم‌ كه‌ دماسنج، تغييرات‌ محيط‌ را درك‌ مي‌كند. در صورتي‌ كه‌ مقصود طرفداران‌ هوش‌ مصنوعي‌ از فهم‌ همين‌ استفادة‌ مجازي‌ باشد، كل‌ بحث‌ ما، بحثي‌ لفظي‌ خواهد بود. اما با مراجعه‌ به‌ ديدگاه‌ طرفداران‌ هوش‌ مصنوعي، متوجه‌ مي‌شويم‌ كه‌ مقصود آنان‌ از فهم‌ كامپيوتر همان‌ فهمي‌ است‌ كه‌ مثلاً‌ به‌ انسان‌ در باب‌ زبان‌ مادري‌ يك‌ فرد نسبت‌ داده‌ مي‌شود. اين‌ امر سبب‌ مي‌شود كه‌ بحث، صرفاً‌ بحثي‌ لفظي‌ نباشد.
‌ ‌پاسخهاي‌ داده‌ شده‌ در مقام‌ نفي‌ استدلال‌ سرل‌

-1 اين‌ مثال‌ بيان‌ مي‌كند كه‌ فرد محبوس‌ در اتاق، زبان‌ چيني‌ را نمي‌فهمد. اين‌ چيزي‌ است‌ كه‌ ما نيز مخالفتي‌ با آن‌ نداريم. اما بايد توجه‌ داشت‌ كه‌ اين‌ فرد، بخشي‌ از يك‌ ساختار متشكل‌ از اجزأ است‌ و كل‌ اين‌ ساختار داراي‌ فهم‌ است. به‌ عبارت‌ ديگر «فهم» به‌ فرد محبوس‌ در اتاق‌ اِسناد داده‌ نمي‌شود، بلكه‌ به‌ كل‌ ساختار، اعم‌ از فرد، علامت‌ها، اتاق‌ و...، نسبت‌ داده‌ مي‌شود. اين‌ اشكال‌ به‌ «پاسخ‌ ساختاري»معروف‌ است‌ و ناشي‌ از كارهايي‌ است‌ كه‌ در دانشگاه‌ «بركلي» صورت‌ گرفته‌ است.
سرل‌ در پاسخ‌ به‌ اين‌ اشكال، همه‌ اجزاي‌ ساختار را دروني‌ مي‌كند. او مثال‌ را تغيير مي‌دهد و بيان‌ مي‌كند فرض‌ كنيم‌ كه‌ فرد، همه‌ قواعد و علامت‌هاي‌ چيني‌ را حفظ‌ كند و تمام‌ محاسبات‌ را به‌ جاي‌ اينكه‌ روي‌ كاغذ انجام‌ دهد، در مغز خود به‌ انجام‌ رساند و نيز به‌ جاي‌ اينكه‌ در اتاقي‌ محبوس‌ باشد در فضاي‌ باز كه‌ همگان‌ او را مشاهده‌ مي‌كنند موجود باشد. آيا چنين‌ كارهايي‌ سبب‌ مي‌شود كه‌ او زبان‌ چيني‌ را بفهمد؟ مطمئناً‌ خير! در اين‌ وضعيت، اين‌ شخص‌ تمام‌ ساختار يك‌ كامپيوتر را در درون‌ خود جمع‌ كرده‌ است‌ ولي‌ برخلاف‌ ادعاي‌ مستشكل، نسبت‌ به‌ زبان‌ چيني‌ فهمي‌ پيدا نكرده‌ است.
-2 پاسخ‌ ديگري‌ كه‌ به‌ استدلال‌ سرل‌ داده‌ شده‌ «پاسخ‌ روباتي»است‌ و ناشي‌ از كارهايي‌ است‌ كه‌ در دانشگاه‌ «ييل» انجام‌ شده‌ است. اين‌ گروه‌ گفته‌اند: فرض‌ كنيد كه‌ نرم‌افزار ديگري‌ را براساس‌ نرم‌افزار اشنك‌ بنويسم‌ و كامپيوتري‌ را داخل‌ يك‌ روبات‌ قرار دهيم. از طرف‌ ديگر اين‌ كامپيوتر صرفاً‌ داده‌ها و پرداخته‌هايي‌ براساس‌ زبان‌ صوري‌ نداشته‌ باشد، بلكه‌ روبات‌ را اداره‌ كند. مثلاً‌ كارهاي‌ روبات‌ مثل‌ ادارك، قدم‌ زدن، حركت‌ كردن، كوبيدن‌ ميخ، خوردن، نوشيدن‌ و هر چيز ديگر را اداره‌ كند و فرض‌ كنيد كه‌ مثلاً‌ روبات‌ داراي‌ دوربيني‌ باشد كه‌ او را قادر به‌ ديدن‌ اطراف‌ مي‌كند و نيز دست‌ و پا داشته‌ باشد تا بتواند به‌ وسيله‌ آنها كارهايي‌ را انجام‌ دهد، و البته‌ همه‌ اين‌ كارها توسط‌ همان‌ كامپيوتر كنترل‌ شود. در چنين‌ صورتي، اين‌ روبات‌ برخلاف‌ كامپيوتر برنامه‌ريزي‌ شده‌ توسط‌ اشنك، داراي‌ فهم‌ خواهد بود.
سرل‌ در مقام‌ پاسخ‌ بيان‌ مي‌كند كه‌ در اين‌ سخن‌ پيشرفتي‌ نسبت‌ به‌ مورد اول‌ مشاهده‌ مي‌شود و آن‌ اينكه‌ اين‌ ديدگاه، فهم‌ را منحصر در سمبول‌ها و علامات‌ نمي‌سازد، بلكه‌ امور ديگري‌ را نيز در باب‌ فهم‌ مدنظر قرار مي‌دهد. در اين‌ ديدگاه‌ ارتباط‌ علي‌ با جهان‌ اطراف‌ نيز در مفهوم‌ «فهم» مدنظر قرار گرفته‌ است. در عين‌ حال‌ چنين‌ امري‌ تأثيري‌ در مسأله‌ فهم‌ ندارد. سرل‌ مي‌گويد: فرض‌ كنيد به‌ جاي‌ كامپيوتر مرا در روبات‌ قرار دهند و همان‌ علامت‌هاي‌ چيني‌ را حتي‌ در حدي‌ بيشتر در اختيار من‌ قرار دهند. و فرض‌ كنيد كه‌ برخي‌ از اين‌ علامت‌ها از طريق‌ تلويزيون‌ در اختيار من‌ قرار گيرد و برخي‌ از علامت‌هاي‌ چيني‌ كه‌ براساس‌ قواعد انگليسي‌ در عنوان‌ پرداخته‌ حاصل‌ مي‌شود، سبب‌ حركت‌ موتوري‌ مي‌شود كه‌ در روبات‌ قرار دارد و آن‌ را به‌ حركت‌ وا مي‌دارد. در تمام‌ اين‌ حالات‌ آنچه‌ من‌ مي‌دانم‌ فقط‌ قواعد انگليسي‌ و شكل‌ متفاوت‌ علامت‌هاست‌ و از اينكه‌ اين‌ علامت‌ها چگونه‌ حاصل‌ مي‌شود و يا پرداخته‌هاي‌ من‌ باعث‌ حركت‌ موتور روبات‌ مي‌شود، كاملاً‌ بي‌اطلاع‌ هستم. بنابراين‌ در چنين‌ وضعيتي‌ نيز من‌ هيچ‌ چيز دربارة‌ زبان‌ چيني‌ نمي‌فهم‌ و تنها از قواعدي‌ در باب‌ ارتباط‌ علامت‌هاي‌ مختلف‌ - كه‌ از معناي‌ آنها و اينكه‌ چه‌ هستند كاملاً‌ بي‌اطلاعم‌ - پيروي‌ مي‌كنم.
3 - پاسخ‌ سوم‌ به‌ استدلال‌ سرل، به‌ پاسخ‌ «شبيه‌سازي‌ مغزي»مشهور است. اين‌ امر نيز ناشي‌ از كارهايي‌ است‌ كه‌ در دانشگاه‌هاي‌ «بركلي» و «ام.اي.تي» صورت‌ گرفته‌ است. فرض‌ كنيم‌ كه‌ به‌ جاي‌ نوشتن‌ برنامه‌اي‌ همچون‌ نرم‌افزار اشنك‌ كه‌ در برگيرندة‌ اطلاعاتي‌ در باب‌ جهان‌ و نحوه‌ رفتار انسان‌ در موارد متعدد است‌ (مثلاً‌ رفتاري‌ كه‌ پس‌ از فهميدن‌ يك‌ داستان‌ از او سر مي‌زند و به‌ سؤ‌الي‌ خاص، پاسخي‌ خاص‌ مي‌دهد) انفعالات‌ عصبي‌ را در «سيناپس»هاي‌ مغز فردي‌ كه‌ زبان‌ چيني، زبان‌ مادري‌ اوست‌ به‌ هنگام‌ شنيدن‌ داستاني‌ به‌ زبان‌ چيني‌ و فهميدن‌ آن، در كامپيوتر شبيه‌سازي‌ كنيم. در چنين‌ صورتي، با دادن‌ اطلاعات‌ به‌ كامپيوتر، نرم‌افزار آن‌ اجازه‌ مي‌دهد كه‌ همانند فردي‌ چيني‌ زبان، داستان‌ را پردازش‌ كرده‌ و پاسخي‌ را به‌ عنوان‌ پرداخته‌ در اختيار ما قرار دهد. بنابراين، در اين‌ حالت، مطمئناً‌ كامپيوتر زبان‌ چيني‌ را مي‌فهمد زيرا اگر كسي‌ اين‌ مسأله‌ را انكار كند، لازم‌ است‌ فهم‌ داستان‌ توسط‌ يك‌ چيني‌ زبان‌ را نيز انكار كند؛ چرا كه‌ كامپيوتر دقيقاً‌ براساس‌ فعاليت‌ عصبي‌ يك‌ فرد چيني‌ زبان، در مورد فهم‌ داستان، شبيه‌سازي‌ شده‌ است.حتي‌ مي‌توان‌ شبيه‌سازي‌ را دقيقتر كرد به‌ گونه‌اي‌ كه‌ همچون‌ مغز -- كه‌ فعاليت‌ عصب‌هاي‌ آن‌ به‌ صورت‌ موازي‌ مي‌باشد -- برنامه‌ كامپيوتر به‌ گونه‌اي‌ باشد كه‌ پردازش‌ اطلاعات‌ را به‌ صورت‌ موازي‌ انجام‌ دهد، نه‌ اينكه‌ با پردازش‌ يك‌ مسأله‌ به‌ مسأله‌ ديگر بپردازد.
پاسخ‌ سرل‌ به‌ اين‌ ديدگاه‌ آن‌ است‌ كه‌ اين‌ پاسخ، در ساختار با ديدگاه‌هاي‌ طرفداران‌ هوش‌ مصنوعي‌ ناسازگار است. براساس‌ ادعاي‌ هوش‌ مصنوعي‌ پردازشگر كامپيوتر (سخت‌افزار كامپيوتر) در حكم‌ مغز و نرم‌افزار آن‌ در حكم‌ پردازش‌ اطلاعات‌ در مغز مي‌باشد. بر اين‌ اساس‌ كسي‌ كه‌ طرفدار هوش‌ مصنوعي‌ است، نمي‌تواند به‌ فيزيولوژي‌ عصب‌ دست‌اندازي‌ كند و با مدد گرفتن‌ از آن‌ مسأله‌ فهم‌ در كامپيوتر را توجيه‌ كند. چون‌ مغز در حكم‌ سخت‌افزار كامپيوتر است، اما اگر از اين‌ اشكال‌ بگذريم، اشكال‌ دوم‌ خود را نشان‌ مي‌دهد يعني‌ حتي‌ با انجام‌ چنين‌ كاري، لازم‌ نمي‌آيد كه‌ كامپيوتر داراي‌ فهم‌ باشد. سرل‌ مي‌گويد: فرض‌ كنيد مردي‌ كه‌ در اتاق‌ است‌ لوله‌هاي‌ آبي‌ را كه‌ به‌ يكديگر با اتصالاتي‌ وصل‌ شده‌اند كنترل‌ كند. هنگامي‌ كه‌ اين‌ فرد، علامتي‌ را به‌ زبان‌ چيني‌ دريافت‌ مي‌كند، با نگاه‌ به‌ قواعدي‌ كه‌ به‌ زبان‌ انگليسي‌ نوشته‌ شده‌ است، متوجه‌ مي‌شود كه‌ كدام‌ اتصال‌ بايد برقرار شود. هر اتصال‌ در حكم‌ يك‌ سيناپس‌ عصبي‌ در مغز انساني‌ است‌ كه‌ زبان‌ چيني، زبان‌ مادري‌ اوست. هنگامي‌ كه‌ اين‌ فرد تمام‌ اتصالات‌ را به‌ نحو صحيح‌ انجام‌ دهد، پاسخ، از طريق‌ لوله‌هايي‌ كه‌ به‌ يك‌ لوله‌ اصلي‌ ختم‌ مي‌شوند بيرون‌ مي‌آيد و در اختيار قرار مي‌گيرد. همان‌گونه‌ كه‌ معلوم‌ است‌ در اينجا هيچ‌گونه‌ فهمي‌ وجود ندارد و اين‌ عمليات‌ گسترده‌ سبب‌ نمي‌شود كه‌ آن‌ فرد، نسبت‌ به‌ زبان‌ چيني‌ فهمي‌ حاصل‌ كند. سرل‌ توضيح‌ مي‌دهد كه‌ اگر كسي‌ بگويد هر چند لوله‌ها داراي‌ فهم‌ نيستند، اما كل‌ اين‌ ساختار داراي‌ فهم‌ است، بايد به‌ او همان‌ پاسخي‌ را داد كه‌ به‌ پاسخ‌هاي‌ ساختاري‌ داده‌ شد: يعني‌ مي‌توان‌ كل‌ ساختار را در درون‌ فرد درنظر گرفت‌ و در عين‌ حال‌ چنين‌ وضعيتي‌ را لازم‌ نمي‌آورد كه‌ فرد داراي‌ فهم‌ گردد.
4 - پاسخ‌ تركيبيكه‌ ناشي‌ از كارهاي‌ انجام‌ شده‌ در دانشگاه‌هاي‌ «بركلي» و «استانفورد» است‌ بيان‌ مي‌كند كه‌ هر چند هر يك‌ از سه‌ پاسخ‌ قبلي‌ به‌ تنهايي‌ «فهم» را در كامپيوتر حاصل‌ نمي‌كند اما مجموع‌ اين‌ سه‌ پاسخ‌ به‌گونه‌اي‌ است‌ كه‌ به‌ ما اجازه‌ مي‌دهد، كامپيوتر را داراي‌ فهم‌ بدانيم: يعني‌ روباتي‌ را در نظر بگيريم‌ كه‌ به‌ عنوان‌ يك‌ ساختار -- نه‌ فقط‌ نرم‌افزار يا سخت‌افزار آن‌ - داراي‌ دست‌ و پا و موتور حركتي‌ و نيز دوربيني‌ است‌ كه‌ ارتباط‌ او را با بيرون‌ برقرار مي‌كند و تغييرات‌ عصبي‌ مغز انسان‌ چيني‌ زبان‌ به‌ هنگام‌ فهميدن‌ داستان، در او شبيه‌سازي‌ شده‌ و نحوه‌ رفتار او هيچ‌ تفاوتي‌ با نحوه‌ رفتار يك‌ انسان‌ چيني‌ زبان‌ در وضعيت‌ مذكور ندارد. در چنين‌ موردي‌ مطمئناً‌ مي‌توان‌ «فهم» را به‌ كامپيوتر نسبت‌ داد.
سرل‌ بيان‌ مي‌كند اگر وضعيت‌ فرضي‌ را به‌ گونه‌اي‌ در نظر بگيريم‌ كه‌ هر سه‌ مورد ذكر شده‌ را در برگيرد، متوجه‌ مي‌شويم‌ كه‌ باز جاي‌ «فهم» خالي‌ است. البته‌ ما به‌ حيواناتي‌ همچون‌ ميمون، سگ‌ و حتي‌ پشه‌ «فهم» را نسبت‌ مي‌دهيم. اما اين‌ امر به‌ خاطر شباهتي‌ است‌ كه‌ ميان‌ ما و حيوانات‌ از جهات‌ مختلف‌ (مثلاً‌ داشتن‌ گوش، چشم، بيني، مغز و...) وجود دارد. اما چنين‌ شباهتي‌ ميان‌ انسان‌ و كامپيوتر - كه‌ با نرم‌افزار كار مي‌كند - مشاهده‌ نمي‌شود و لذا به‌ صرف‌ متمايز نبودن‌ رفتار كامپيوتر و انسان‌ نمي‌توان‌ حكم‌ كرد كه‌ كامپيوتر داراي‌ فهم‌ است.
5 - پاسخ‌ مبتني‌ بر مسأله‌ ديگر اذهانبيان‌ مي‌كند كه‌ اگر از شباهت‌ رفتار كامپيوتر و انسان‌ نتوانيم‌ كامپيوتر را داراي‌ فهم‌ بدانيم، لازم‌ مي‌آيد كه‌ ديگر انسانها را نيز داراي‌ «فهم» ندانيم؛ زيرا تنها راهي‌ كه‌ براي‌ اِسناد «فهم» به‌ ديگر انسانها وجود دارد آن‌ است‌ كه‌ رفتار ديگر انسانها نيز شبيه‌ رفتار ما مي‌باشد.
سرل‌ بيان‌ مي‌كند كه‌ اين‌ پاسخ، مسأله‌ اصلي‌ را در بحث‌ ما به‌ دست‌ فراموشي‌ سپرده‌ است. مسأله‌ اين‌ نيست‌ كه‌ چه‌ ملاكي‌ براي‌ اسناد «فهم» به‌ انسانها يا ديگر اشيأ وجود دارد، بلكه‌ بحث‌ اين‌ است‌ كه‌ كاركرد كامپيوتر در اينكه‌ با داشتن‌ يك‌سري‌ داده‌ها، پرداخته‌هايي‌ را حاصل‌ مي‌كند، با كاركرد ذهن‌ انسان‌ متفاوت‌ است. اما اين‌ مساله‌ كه‌ انسان‌ها داراي‌ شعور و ادراك‌ هستند، در مباحث‌ علوم‌ شناختي، پيش‌ فرض‌ مي‌باشد همانگونه‌ كه‌ وجود اشيأ، پيش‌ فرض‌ مباحث‌ فيزيك‌ مي‌باشد و فيزيك‌ در باب‌ وجود اشيأ اقامه‌ دليل‌ نمي‌كند.
6 - پاسخ‌ ديگر كه‌ ناشي‌ از كارهاي‌ انجام‌ شده‌ در «بركلي» است، آن‌ است‌ كه‌ اشكال‌ سرل‌ عليه‌ هوش‌ مصنوعي، اشكال‌ به‌ وضعيت‌ موجود است، نه‌ اشكال‌ به‌ اصل‌ اين‌ مدعي. چون‌ با پيشرفت‌ علم‌ مي‌توان‌ كامپيوترهايي‌ را ساخت‌ كه‌ داراي‌ هوش‌ باشند. سرل‌ بيان‌ مي‌كند كه‌ آنچه‌ بعداً‌ رخ‌ مي‌دهد مسأله‌ ديگري‌ است‌ و البته‌ اشكال‌ او مربوط‌ به‌ وضعيت‌ موجود است‌ و اضافه‌ مي‌كند كه‌ اگر چنين‌ مسأله‌اي‌ اتفاق‌ افتد و هوش‌ مصنوعي‌ تحقق‌ يابد، اشكال‌ او ساقط‌ مي‌شود ولي‌ تمام‌ مسأله‌ در امكان‌ پيدايش‌ و تحقق‌ هوش‌ مصنوعي‌ است. سرل‌ معتقد است‌ فقط‌ ساختاري‌ مي‌تواند داراي‌ هوش‌ باشد، كه‌ مانند مغز داراي‌ روابط‌ علي‌ و تاثير و تأثرات‌ فيزيك‌ شيميايي‌ و...، باشد؛ زيرا وحدت‌ علت، سبب‌ وحدت‌ معلول‌ مي‌گردد.
سرل‌ در ادامه، ديدگاه‌ خود را چنين‌ خلاصه‌ مي‌كند كه‌ ذهن‌ را نسبت‌ به‌ مغز همانند نسبت‌ نرم‌افزار به‌ سخت‌افزار دانستن، از جهات‌ مختلف‌ مخدوش‌ است.
اولاً: برنامه‌ كامپيوتري‌ واحد، مي‌تواند در موارد مختلف‌ مورد استفاده‌ قرار گيرد. كما اينكه‌ در مثال‌هاي‌ فرضي، مي‌توان‌ برنامه‌ را حفظ‌ كرد و عملكرد دستگاه، از طريق‌ لوله‌هاي‌ آب، حركت‌ دست‌ و پا و...، صورت‌ گيرد اما نه‌ حفظ‌ كردن‌ برنامه‌ سبب‌ فهم‌ برنامه‌ است، و نه‌ لوله‌هاي‌ آب‌ و حركت‌ دست‌ و پا، نشانه‌ فهم‌ هستند. در حالي‌ كه‌ رابطه‌ ذهن‌ با مغز چنين‌ نيست.
ثانياً: برنامه‌هاي‌ نرم‌افزاري، صرفاً‌ صوري‌ هستند. حال‌ آنكه‌ حالات‌ مغزي، كه‌ داراي‌ حيث‌ التفاتيو به‌ تعبيري‌ بازنمايي‌ هستند صرفاً‌ صوري‌ نيستند. به‌ عنوان‌ مثال، باورها چنين‌ هستند، و هيچ‌ شكل‌ يا صورت‌ خاصي‌ ندارند. مثلاً‌ باور به‌ اينكه‌ باران‌ در حال‌ باريدن‌ است‌ - در صورتي‌ كه‌ رفتاري‌ خاص‌ نيز از شخصي‌ كه‌ اين‌ باور را دارد صادر نشود - هيچ‌ نشانه‌ بيروني‌ و هيچ‌ شكل‌ دروني‌ ندارد و صرفاً‌ يك‌ باور ذهني‌ است‌ و اين‌ نشانه‌ تفاوت‌ ذهن‌ و نرم‌افزار كامپيوتري‌ مي‌باشد.
ثالثاً: حالات‌ ذهني‌ و رويدادهاي‌ ذهني، محصول‌ عملكرد مغز هستند. حال‌ آنكه‌ نرم‌افزار كامپيوتر، محصول‌ خود كامپيوتر نيست.
سؤ‌ال‌ سرل‌ اين‌ است‌ كه‌ با وجود اين‌ تمايزات‌ ميان‌ ذهن‌ و نرم‌افزار، چرا عدة‌ زيادي‌ از فيلسوفان‌ ذهن‌ به‌ هوش‌ مصنوعي‌ اعتقاد دارند و پاسخ‌ مي‌دهد كه‌ اين‌ اعتقاد در امور متعددي‌ ريشه‌ دارد:
اولاً: اشتباه‌ در مفهوم‌ «پردازش‌ اطلاعات» سبب‌ اين‌ اعتقاد شده‌ است. بسياري‌ از دانشمندان‌ در حيطه‌ علوم‌ شناختي‌ بر اين‌ عقيده‌اند كه‌ مغز و ذهن‌ انسان، كاري‌ را انجام‌ مي‌دهد كه‌ از سنگ‌ يا باران‌ برنمي‌آيد. لذا اگر كامپيوتري‌ به‌ نحو صحيح‌ برنامه‌ريزي‌ شده‌ باشد، پردازش‌ اطلاعات‌ دقيقاً‌ همانند ذهن‌ انسان‌ صورت‌ مي‌گيرد.
از ديدگاه‌ سرل، مسأله‌ اصلي‌ در اينجا، خلط‌ كردن‌ معناي‌ «اطلاعات» است: اطلاعاتي‌ كه‌ كامپيوتر پردازش‌ مي‌كند، صرفاً‌ اطلاعاتي‌ صوري‌ است‌ اما در مورد انسان، اطلاعات‌ صرفاً‌ صوري‌ نيستند. خصوصاً‌ در مواردي‌ مثل‌ ديدن، شنيدن، بوئيدن‌ و...، كه‌ داراي‌ حيث‌ التفاتي‌ هستند و چيزي‌ عيني‌ را بازنمايي‌ مي‌كنند.
ثانياً: بسياري‌ از افرادي‌ كه‌ در حيطه‌ هوش‌ مصنوعي‌ فعاليت‌ مي‌كنند متأثر از ديدگاه‌هاي‌ رفتارگرويو عملگرويهستند. لذا از آنجاكه‌ كامپيوتر برنامه‌ريزي‌ شده‌ رفتاري‌ شبيه‌ انسان‌ از خود بروز مي‌دهد اين‌ ميل‌ در دانشمندان‌ حاصل‌ مي‌شود كه‌ كامپيوتر را نيز داراي‌ فهم‌ بدانند. سرل‌ بيان‌ مي‌كند كه‌ اين‌ اشتباه‌ با مثال‌ ذكر شده‌ توسط‌ او برطرف‌ مي‌شود زيرا بنابه‌ مثال‌ ذكر شده‌ مي‌توان‌ مواردي‌ را در نظر گرفت‌ كه‌ كامپيوتر رفتاري‌ همانند انسان‌ را واجد باشد حال‌ آنكه‌ داراي‌ حيث‌ التفاتي‌ نباشد.
ثالثاً: اين‌ رويكرد عملگرايانه، ناشي‌ از پيش‌ فرضي‌ ثنوي‌ است‌ كه‌ پيش‌ فرضي‌ نادرست‌ مي‌باشد. ثنويتي‌ كه‌ دكارت‌ مطرح‌ مي‌كند، ثنويت‌ ميان‌ نفس‌ مجرد و بدن‌ مادي‌ است، كه‌ البته‌ در ديدگاه‌ طرفداران‌ هوش‌ مصنوعي‌ وجود ندارد. اما در عين‌ حال‌ تفاوت‌ گذاردن‌ ميان‌ نرم‌افزار و سخت‌افزار كامپيوتر، اين‌ اجازه‌ را به‌ طرفداران‌ هوش‌ مصنوعي‌ مي‌دهد كه‌ معتقد شوند چنين‌ نرم‌افزاري‌ را مي‌توان‌ در مغز، كامپيوتر، يا حتي‌ روح‌ جهان‌ كه‌ از سوي‌ هگل‌ مطرح‌ شده‌است‌ قرار داد.اما سرل‌ معتقد است‌ كه‌ چنين‌ ثنويتي‌ را نمي‌توان‌ پذيرفت‌ و ذهن‌ انسان، برآمده‌ از مغز، با تمام‌ ويژگي‌هاي‌ زيست‌شناختي‌ و روابط‌ علي‌ آن‌ است‌ و لذا فهم، به‌ عنوان‌ بخشي‌ از ذهن، فقط‌ در حالتي‌ امكان‌پذير است‌ كه‌ بتوان‌ مغز انسان‌ را با تمام‌ روابط‌ علي‌ و ويژگي‌هاي‌ آن‌ بازسازي‌ كرد.
انتقاد جان‌ سرل، تنها انتقاد به‌ ديدگاه‌ هوش‌ مصنوعي‌ و مدل‌ كامپيوتري‌ ذهن‌ نيست، بلكه‌ اشكالات‌ ديگري‌ نيز به‌ اين‌ ديدگاه‌ از سوي‌ ديگران‌ ذكر شده‌ است. از ميان‌ مهمترين‌ اشكالات‌ مطرح‌ شده‌ مي‌توان‌ به‌ اشكال‌ «هيلاري‌ پاتنم» در كتاب‌ «تجديد فلسفه» اشاره‌ كرد.پاتنم‌ در اين‌ كتاب‌ معتقد است‌ كه‌ مسأله‌ استقرأ كه‌ يكي‌ از اساسي‌ترين‌ كاركردهاي‌ هوش‌ طبيعي‌ است، قابليت‌ پياده‌سازي‌ در هوش‌ مصنوعي‌ را ندارد و لذا نمي‌توان‌ هوش‌ مصنوعي‌ را معادل‌ هوش‌ طبيعي‌ قلمداد كرد. اشكال‌ ديگر، اشكالي‌ است‌ كه‌ از سوي‌ هربرت‌ دريفوسذكر شده‌ است‌ و به‌ اشكال‌ چارچوب‌ معروف‌ است. براساس‌ اين‌ اشكال، كامپيوتر به‌ دليل‌ داشتن‌ الگوريتم‌ خاص‌ خود، داراي‌ انعطافي‌ كه‌ دارندگان‌ هوش‌ طبيعي‌ از آن‌ برخوردار هستند نمي‌باشد. به‌ عبارت‌ ديگر، كامپيوتر محصور چارچوبي‌ است‌ كه‌ الگوريتم‌ براي‌ آن‌ حاصل‌ كرده‌ است، حال‌ آنكه‌ انسان‌ مي‌تواند قواعد كلي‌ خود را در شرايط‌ خاص‌ كنار نهاده‌ و از قانون‌ جديد يا مورد خاصي‌ پيروي‌ كند.
در هر حال‌ ديدگاه‌ هوش‌ مصنوعي‌ - تفسير قوي‌ - و به‌ بيان‌ ديگر، مدل‌ كامپيوتري‌ ذهن، به‌ عنوان‌ يك‌ ديدگاه‌ داراي‌ اشكالات‌ فراواني‌ است‌ و نمي‌تواند به‌ عنوان‌ ديدگاهي‌ در تبيين‌ هوش‌ طبيعي‌ تلقي‌ شود.
1-.(John R.Searl) . استاد فلسفه‌ در دانشگاه‌ كاليفرنيا در بركلي‌ است. كارهاي‌ او در زمينه‌ كارگفتاري‌Speach Acts) ) به‌ تبع‌ استادش‌ آوستين‌(Austin) بسيار معروف‌ است‌ و كتابي‌ نيز به‌ همين‌ نام‌ دارد. در زمينه‌ ادراك‌ حسي‌ نيز نظريات‌ او مطرح‌ مي‌باشد. از جمله‌ كارهاي‌ او در اين‌ زمينه‌ مي‌توان‌ به‌ كتاب‌ «حيث‌ التفاتي»intentionality) ) اشاره‌ كرد.
2-نوشتار حاضر نيز برگرفته‌اي‌ از مقاله‌ ذيل‌ است‌ كه‌ نوشته‌ سرل‌ مي‌باشد (به‌ جز بخش‌ آخر مقاله‌ و پاورقي‌ها)
3-John R.Searl, 'Minds, Brains and Programs, in Behavioral and Brain Science (Cambridge .429 - 417 ,3 (1980University Press,
4-Artificial intelligence (AI).
5-Strong AI.
6-Weak (Cautious) AI.
7-Roger Schank.
8-. اين‌ مطلب‌ در باب‌ آزمايش‌ تورينگ‌(Turing) نيز مشاهده‌ مي‌شود. تورينگ‌ ادعا مي‌كند كه‌ اگر يك‌ ماشين‌ و يك‌ انسان‌ را در دو اتاق‌ قرار دهيم‌ و فردي‌ كه‌ از آنچه‌ در دو اتاق‌ مي‌گذرد، كاملاً‌ بي‌اطلاع‌ باشد سؤ‌الاتي‌ از آن‌ دو بپرسد و تفاوت‌ قابل‌ ملاحظه‌اي‌ را ميان‌ پاسخ‌ آن‌ دو در نيابد، مي‌توان‌ هر دو را به‌ هوش‌ متصف‌ كرد و براين‌ اساس‌ كامپيوتر را داراي‌ هوش‌ مي‌داند و مقصود او هوش‌ قوي‌ است. ر.ك:
9-(1950) 59A. M. Turing, 'Computing Machinery and Interlligence, 'Mind
10-. اين‌ سؤ‌ال‌ «سرل» براي‌ آغاز نقد خود ريشه‌ در اصطلاحي‌ دارد كه‌ نخستين‌ بار توسط‌ توماس‌ نيگل‌ مطرح‌شد. نيگل‌ در مقاله‌اي‌ بسيار اثر گذار با نام‌ «خفاش‌ بودن‌ شبيه‌ چيست» اصطلاح‌ مذكور را كه‌ در عبارت‌ سرل‌ نيز ديده‌ مي‌شود، به‌ حيطه‌ فلسفه‌ ذهن‌ وارد ساخت‌ و به‌ تبع‌ آن‌ بحث‌ كيفيات‌ ذهني‌ و...، در فلسفه‌qualia) )، شكاف‌ تبييني‌ explanatory gap))، محتواي‌ حالات‌ ذهني‌(Content) و... در فلسفة‌ ذهن‌ مطرح‌ شد. مقالة‌ نيگل‌ با مقاله‌اي‌ كه‌ بعدها «فرانك‌ جكسون» با نام‌ «آنچه‌ مري‌ نمي‌دانست» نگاشت، جديت‌ بيشتري‌ پيدا كرد و مقالات‌ متعددي‌ در اين‌ زمينه‌ نوشته‌ شد كه‌ حتي‌ ارائه‌ فهرستي‌ از آنها بسيار مشكل‌ است. ر.ك:
11-479) Frank Jackson, 'What1Thomas Nagel, 'What Is It Like to BeaBat, 'Philosophical Review ( .(1986 (May 5Mary Didn't Know, 'The Journal of Philosophy LXXXIII,
12-براي‌ آشنايي‌ با مقالاتي‌ كه‌ در پي‌ مقاله‌ نيگل‌ و نيز جكسون‌ نوشته‌ شده‌ مي‌توانيد به‌ سايت‌ ديويد چالمرزDavid ) Chalmers) در اينترنت‌ مراجعه‌ كرده‌ و در بخش‌ كتابنامه‌ مباحث‌ مربوط‌ به‌ فلسفه‌ بخش‌ كيفيات‌ ذهني‌qualia) ) را بررسي‌ نماييد.
13-Chinese room argument.
14-. به‌ بيان‌ ديگر، مسألة‌ امكان‌ يك‌ شيء با تحقق‌ و به‌ بيان‌ ديگر صدق‌ آن‌ متفاوت‌ است. هر امر ممكني‌ لزوماً‌ رخ‌ نمي‌دهد.
15-. ندبلاك‌ در مقاله‌ مدل‌ كامپيوتري‌ ذهن‌(The Computeral Model of Mind) پاسخ‌ سرل‌ را پاسخي‌ هوشمندانه‌ تلقي‌ كرده‌ است. هر چند كه‌ او اين‌ توصيف‌ را در ذكر پاسخ‌ سرل‌ به‌ جوي‌ فودر(J.A.Fodor) ذكر كرده‌ است‌ اما مي‌تواند توصيفي‌ براي‌ اصل‌ استدلال‌ نيز تلقي‌ شود.
16-The Systems Reply.
17-The Robot Reply.
18-The Brain Simulator Reply.
19-. اين‌ مسأله‌ براساس‌ قانون‌ لايب‌ نيتز، ظاهراً‌ نتيجه‌ مي‌شود:
20-Fy)[ ة‌(Fx ة‌X) (Y) ](x=y) )
21-The Combination Reply.
22-The the Minds Reply.
23-مسأله‌ ديگر اذهان‌ يك‌ بحث‌ معرفت‌ شناختي‌ است‌ كه‌ به‌ صورت‌ جدي‌ در ابتداي‌ قرن‌ بيستم‌ مطرح‌ شد.معمولاً‌ براي‌ اثبات‌ اينكه‌ انسان‌هاي‌ ديگر نيز داراي‌ ذهن‌ و حالات‌ ذهني‌ هستند، از استدلالي‌ تمثيلي‌ استفاده‌ مي‌شود. چنين‌ رويكردي‌ در راسل‌ و جان‌ استورات‌ ميل‌ مشاهده‌ مي‌شود. بحث‌ ديگر اذهان‌ تاثيري‌ بس‌ شگرف‌ در فلسفه‌ دين‌ نيز برجاي‌ نهاده‌ است. پلانتينجا در كتاب‌ خدا و ديگر اذهان‌God and ther Minds) )از اين‌ مسأله‌ معرفتي‌ در باب‌ استدلال‌ مربوط‌ به‌ خداوند استفاده‌ مي‌كند و معتقد مي‌شود كه‌ چنين‌ استدلالي، معقوليت‌ اعتقاد اذهان‌ به‌ خداوند را اثبات‌ مي‌كند. براي‌ اطلاع‌ بيشتر ر.ك:
24-فلسفه‌ دين‌ در قرن‌ بيستم، ترجمه‌ رضا اكبري، كتاب‌ ماه‌ دين.
25-. ادوارد ويرنگا: در اين‌ پاسخ، مسألة‌ ديگر اذهان‌ براساس‌ ديدگاه‌ رفتارگروي‌(behaviorism) مورد دقت‌ قرار گرفته‌ است. از طرفداران‌ رفتارگروي‌ در مسألة‌ ديگر اذهان‌ مي‌توان‌ به‌ «نورمن‌ مالكولم» اشاره‌ كرد. البته‌ او در اين‌ تفكر از انديشه‌هاي‌ ويتگنشتاين‌ متأثر است. رك:
26-(1959) 56Norman Malcolm ' Knowledge of other Minds, ' The Journal of Philosophy,
27-. حيث‌ التفاقي‌ (intentionality) كه‌ شباهت‌ زيادي‌ با بحث‌ بازنمايي‌ ذهني‌(Mental representation) دارد، از مباحث‌ بسيار مهم‌ در فلسفه‌ ذهن‌ است. سرل‌ اين‌ مسأله‌ را يكي‌ از تفاوت‌هاي‌ ذهن‌ و نرم‌افزار كامپيوتر مي‌داند.
28-. در واقع‌ سرل‌ با اين‌ ادعا تا حدودي‌ به‌ ديدگاه‌ پديدار فرعي‌(epiphenomenalism) در بحث‌ شعور نزديك‌ مي‌شود. براساس‌ اين‌ ديدگاه‌ ادراك‌ و شعور، ناشي‌ از فعاليت‌هاي‌ مغز است‌ و در عين‌ حال‌ امري‌ مجرد تلقي‌ نمي‌شود. براي‌ اطلاع‌ از ديدگاههاي‌ مطرح‌ در باب‌ رابطه‌ نفس‌ و بدن‌ مي‌توانيد به‌ مقاله‌ نگارنده‌ مراجعه‌ كنيد.
29-رضا اكبري: رابطه‌ نفس‌ و بدن‌ نزد فيلسوفان‌ پس‌ از دكارت، حوزه‌ و دانشگاه، ش‌ 13 (زمستان‌ 1376) صص‌ 19-6.
30-Behaviorism.
31- perationalism.
32-. نمونه‌ بارز اين‌ مسأله‌ «جفري‌ اولن»( len) است. او در كتابي‌ كه‌ در باب‌ جاودانگي‌ نوشته‌ با تمايز نمادين‌ ميان‌ ذهن، به‌ عنوان‌ نرم‌افزار و مغز به‌ عنوان‌ سخت‌افزار بيان‌ مي‌كند كه‌ مي‌توان‌ نرم‌افزار را - كه‌ همان‌ ذهن‌ و به‌ ديگر سخن‌ حافظه‌ است،- در هر سخت‌افزار ديگري‌ قرار داد. كمااينكه‌ يك‌ برنامه‌ كامپيوتري‌ را مي‌توان‌ در كامپيوترهاي‌ مختلف‌ اجرا كرد. به‌ همين‌ علت‌ هر چند كه‌ روح‌ را نفي‌ مي‌كند، معتقد است‌ كه‌ امكان‌ گذاشتن‌ نرم‌افزار يك‌ انسان‌ بر روي‌ يك‌ بدن‌ مثالي‌ وجود دارد و بر اين‌ اساس‌ امكان‌ جاودانگي‌ را مي‌پذيرد.
33-(1992 Hilary Putnam, Renewing Philosophy (Cambridge MA: Harvard University Press, .
34-Herbert Dregfus, What Computer can not Do..
 

جدیدترین ارسال ها

بالا