نقد سریال روز حسرت از شبکه یک

شروع موضوع توسط Peace Dove ‏24 سپتامبر 2008 در انجمن اصول کلی فیلمسازی

  1. Peace Dove

    Peace Dove Well-Known Member

    ارسال‌ها:
    1,127
    تشکر شده:
    1,590
    امتیاز دستاورد:
    113
    سلام
    میخوایم این سریال رو با هم نقد کنیم.
    این سریال میخواست یه جورایی شبیه سربال صاحبدلان که ماه رمضان قبل پخش شد بسازه
    انسانی که ارتباط نزدیکی با خداوند داره و در صاحبدلان این شخص مردم رو شفا میدادو در این سریال فرد میتونه برزخ رو ببینه
    سریال بدی نبود.
    پوریا پور سرخ مثل همیشه خوب بازی کرد!
    اما من روش کوکاین کشیدنو یاد گرفتم پس فردا میرم معتاد میشم!:lol:
    خوب من زیاد حرف نمیزنم فرمونو میدم دست جوونا
     
    نوشته شده توسط Peace Dove در ‏24 سپتامبر 2008
  2. siavash61

    siavash61 Member

    ارسال‌ها:
    170
    تشکر شده:
    234
    امتیاز دستاورد:
    16
    بچه ها من قبلا گفتم که کلا تلویزیون نگاه نمیکنم. این سریال رو هم یکی دو بار نصفه نیمه دیدم اونم وقتیکه مهمون بودیم برا افطاری :wink: و تلویزیون هم همینجوری برا خودش روشن بود و حال میکرد دیدم. پس من نمیتونم شروع کننده ی بحث باشم. د.ستانی که دیدن بیان شروع کنن تا ما هم جوگیر بشیم :D و بیایم تو بحث.
    ولی تو نت این مطلبو پیدا کردم یعنی اتفاقی به چشمم خورد. گفتم بذارم اینجا تا شروع کننده ی بحث ترانه خانم علیدوستی باشن. :)
    البته شاید بعضیاتون دیدین اینو. نمیدونم. :-?

    یادداشت ترانه علیدوستی در مورد روز حسرت
    ترانه علیدوستی-گمان می کنم بیشترمان اگر سریال های مختلف شب های رمضان را نبینیم، دست کم در جریان داستان های آنها هستیم. بس که هر روز این و آن درباره شان حرف می زنند و آنهایی که دیده اند برای آنهایی که ندیده اند تعریفشان می کنند.تحلیل ها و قضاوت های مردم درباره ی ماوقع مجموعه ها برای من شنیدنی است. البته اغلب پیش بینی پذیرند. چون مایه ی همه ی این داستان ها بابت مناسبتشان، آموزه های اخلاقی و تقابل خیر و شر و تحول گمراهان است. به همین دلیل هم خوب و بد در آنها طبقه بندی مشخصی دارند.
    در مجموعه ی "روز حسرت" به کارگردانی سیروس مقدم (که از شبکه ی اول پخش می شود) پسر خوش قیافه و سر به راهی از خانواده ای بسیار مبادی آداب، عاشقانه با دختری –که فکر کنم در همان خانواده بزرگ شده- ازدواج می کند. تازه عروس و داماد در راه ماه عسل تصادف می کنند و دختر فلج می شود. همه از جمله خود پسر، او را مقصر فلج شدن زنش می دانند.یک سال بعد آن پسر به پیشنهاد دختری که سال هاست عاشق اوست جواب مثبت می دهد. مخفیانه با او ازدواج می کند. شب ها بر می گردد خانه و در سکوت کنار زن قطع نخاعی اش می خوابد. بعضی روزها به زن دومش سر می زند.
    زن دومش برای او می میرد. همیشه منتظرش است. هر جور که او باهاش رفتار می شود باز هم چشمش برای او برق می زند. هیچکس را ندارد. همه ی شرایط او را پذیرفته. دلش هم برای زن اول شوهرش می سوزد. اما معتاد است. کوکائین می زند. یواشکی.
    در قسمتی که دیروز پخش شد او طاقت نیاورد و رفت سراغ هوویش. مرد و زنده شد تا حقیقت را بگوید. گریه کرد. کمک خواست. معذرت خواست... در قسمتی که امروز پخش شد زن اول در کمال بزرگواری با او برخورد کرد و غصه هایش را توی دلش ریخت. به هیچکس چیزی نگفت. گله ای جزئی کرد و از شوهرش خواست امشب در اتاق او نخوابد. بعد شب تا صبح دعا کرد تا خدا از روی زمین برش دارد. و صبح مرد.
    همه ی اینها در حالی اتفاق می افتاد که زن دوم (بعد از سه روز که خود من شاهدم چقدر منتظر عشقش بود و چشمش به در و دیوار پوسید و او نیامد و در این فاصله با خودش مبارزه کرد تا طرف کوکائینش نرود) نیمه شب تک و تنها از خواب پرید و رفت در خانه ی ساقی اش، خواهش و تمنا که در را رویش باز کند.
    بقیه ی داستان را هنوز نمی دانم.
    این وسط همه از پسره متنفرند. پسر بی وفا و بدقول. از طرفی زنش را فلج کرده. از طرفی فقط یک سال توانسته سر وقت بیاید خانه و کنار تخت همسرش بنشیند. همسری که مهمترین دلمشغولی اش به ناچار راز و نیز کردن است. حالا هم که زن گرفته. نمک نشناس. تا جایی که من دیده ام توی این قصه هیچکس این پسر بیچاره را بعد از افتادن در چنین وضع هولناکی پیش مشاور روان شناس نبرد، سعی نکرد اعصاب او را آرام کند. هیچکس به او عشق نورزید. غیر از همان دختر بد و کوکائینی.
    قرار است در این ماه مبارک از این سریال چیزی یاد بگیریم. و معادله های آن هم قضاوت را برایمان تا حدی راحت تر می کند. اما من می خواهم این معادله را به هم بزنم. کنجکاوم قصه را جور دیگری بچینم و بفهمم در آن صورت تکلیف چیست؟
    " پسر خوش قیافه و سر به راهی از خانواده ای بسیار مبادی آداب، عاشقانه با دختری ازدواج می کند. همان اول زندگی می فهمد که زنش مخفیانه کوکائین می زند. چیزی نمی گوید و آبروداری می کند. زن معتادش به جای اینکه به او برسد هر شب در احوالات نشئگی خودش سیر می کند. یک سال بعد دختر فلجی که سال هاست عاشق این پسر است (اما آن پسر بابت فلج بودن او هیچوقت نگاهش هم نکرده) به او پیشنهاد ازدواج می دهد. پسر می پذیرد و مخفیانه با او ازدواج می کند. زن فلج حاضر است تا ابد بی حرکت منتظر او بماند. پسر هر روز بعد از کار به او سر می زند، کنار تختش می نشیند و با او درد دل می کند، بعد بر می گردد خانه و در سکوت کنار زن نشئه اش می خوابد. زن معتاد که می بیند شوهرش خوشحال تر از قبل است به او شک می کند و ردش را می گیرد. می رود خانه ی هوویش. همه چیز را می شکند. پای فلج او را مسخره می کند... بعد می آید خانه و آنقدر گریه می کند و کوکائین می زند که دم سحر "اوور دوز" می کند و می میرد."
    حالا چه کار کنیم؟ چی یاد بگیریم؟ تکلیف ما با عرف های اخلاقی مان چه می شود؟ چه کسی بد است؟
    هر کس بیشتر کوکائین می زند؟ یا هر کس عاشق تر است؟ یا هر کس بیشتر نیازمند عشق است؟
    هر کس خودخواه تر است؟

    چقدر راحت یک مثقال گرد سفید دادیم دست یک دختر تنهای عاشق، که از همه ی آن آدم ها فداکار تر است، تا نشود دوستش داشت.

    لباس سفید به تن زن ناتوانی کردیم که دعا می خواند، تا سردی و ضعفش در ارتباطش را بپوشانیم و حق را بدهیم به او.

    پسرک را جلوی زن دومش قلدر و بداخلاق کردیم، تا کسی نفهمد چقدر بدبخت است و دارد در خانه ی پدریش خفه می شود.

    منبع:spotlight
     
    نوشته شده توسط siavash61 در ‏24 سپتامبر 2008
    animeditor و Peace Dove از این پست تشکر کرده اند.
  3. shirani

    shirani مدیر انجمن <A href="http://forum.majidonline.com/f

    ارسال‌ها:
    4,543
    تشکر شده:
    6,207
    امتیاز دستاورد:
    113
    چه بعد موقع افطار می دادن من اگه اون موقع کسی بهم غذا بده کلش میکنم

    :d

    من زیاد خوشم نیومد و ندیدم
     
    نوشته شده توسط shirani در ‏7 اکتبر 2008
  4. animeditor

    animeditor Active Member

    ارسال‌ها:
    1,895
    تشکر شده:
    2,096
    امتیاز دستاورد:
    36
    سلام جمیعاً

    1- برداشت اول
    فکر می کنم همه چی از اون شروع شد ...
    همونی که یک فرشته بود ... آره خودشه ...
    اولین بار بود.
    تا اون موقع همچین چیزی توی تلویزیون ندیده بودم ... تخیل آشکار ...
    اوبین بار بود که می دیدم یه شخصیت غیر ظاهری رو مثل شیطان، این جوری و با سبک خاص به تصویر بکشن.

    2- برداشت دوم
    بعدش چی ... بذار ببینم ...
    آره ... دکتر مودّت ... سریال آخرین گناه ... من که هنوزم وقتی یاد اون تیتراژ فوق العاده و اون موسیقی واقعاً به یاد موندنی می افتم خیلی کیف می کنم و به سازندش (آقای ساسان توکلی فارسانی) دست مریزاد می گم.
    همون تیتراژی که یه نفر رو نشون می ده که میون آتیش داره صبل می زنه و ...
    اون جا حرف از شخصیت جدیدالتصویر نبود، ذات و درون آدما رو نشون می داد.

    3- برداشت سوم
    یه چیز دیگه هم بود ... اسمش ... اصلاً یادم نمیاد ...
    فقط یادمه یه بار دیگه شیطون رو نشون دادن ... یه جوون خوش تیپ به اسم الیاس ...
    البته فکر کنم چیز زیادی از اون سریال ندیدم؛ ولی یه چیزاییش یادمه.

    4- برداشت چهارم
    حالا چی؟
    واقعاً نمی دونم چی بگم و چه جوری بنویسم.
    مثلاً بگم یه زن که یهو یه چیزایی می بینه؟! بگم نمی دونم چی می شه که یهو از یه جاهایی سردرمیاره؟!
    واقعاً خودمم نفهمیدم چی بود.

    منظورم چیه؟!

    اگه یه بار دیگه به برداشت های بالا نیگا بندازیم یه چیزایی دستگیرمون می شه.
    برداشت اول (او یک فرشته بود) واسمون قابل قبول بود. چه جوری؟
    کاری نداره که ... تصور می کنیم داریم یکی از اپیزودهای جنگ ستارگان رو می بینیم. وقتی بخوایم تصور کنیم که بین سیارات جنگ شده، پس (حداقل توی ذهن ما) می تونه جنگ بشه.
    به ما گفتن فرض کنید این شیطونه ... ما هم می خواستیم ببینیم قصه چیه ... گفتیم باشه؛ این شیطون ...
    به همین راحتی ... کاملاً هم درست و منطقی ...

    برداشت دوم (آخرین گناه) خیلی بهتر بود. چون خبری از موجودات غیر آدمیزاد نبود.
    فقط نشون می داد که اعمال انسان ها چه تاثیری روی دنیا و آخرت اونا می ذاره. حتی بعضی وقت ها برای خودمون هم همچین حس و بینشی پیش میاد.
    پس با این یکی واقعاً می شه ارتباط برقرار کرد.

    برداشت سوم (همون سریال الیاس که اسمش یادم نیست) چنگی به دل نزد.
    مثل یه غذایی بود که هنوز خوب پخته نشده ... مثل یه کپی از یه عکس که قشنگ نشده ... می شه گفت یه کپی از برداشت اول.
    انگار به زور بخوان به ما بقبولونن که این شیطونه ... ولی ما می گیم نیست ... پس (حداقل واسه ما) نمی تونست باشه.

    اما ...
    برداشت چهارم ...
    همین الانشم هر چی فکر می کنم نمی دونم چیه این سریال رو می تونم قبول کنم!
    یه نفر یهو از خدا می خواد که بمیره و ... یهو فردا صبح می میره.
    یه نفر دیگه یهو نمی دونم چی می شه که مثلاً از در اتاق می ره به یه باغ ... ! یا خواب فلانی رو می بینه.

    می دونید منظورم چیه؟!
    حرف من سر اینه که چه جور آموزه های دینی رو با کمک تخیل وارد هنر می کنیم!

    چند ساله یه حرکتی شده و باعث شده کم کم از ژانر تخیلی هم توی سینما و تلویزیون ما استفاده بشه.
    اما چه قدر خوب بوده و جواب داده؟!

    تخیل یعنی چی ... یعنی اون چیزی که در واقیت امکان پذیر نیست یا هنوز اتفاق نیفتاده.
    بعضی وقت ها تخیل به ما کمک می کنه اون چه که در ذهنمون می گذره و ما نمی تونیم بیان کنیم، به دیگران منتقل کنیم.
    مثلاً قدیمی ها، پندها و تجربه های خودشون رو به کمک داستان ها و افسانه ها به دیگران می گفتن. امروزه با کمک پیشرفت علم و فن، می تونی این تخیلات رو به چشم خودمون ببینیم.

    البته بیان تخیل و قرار دادن مخاطب با فضای خیالی هم روش خاصی داره.
    اگه مخاطب نتونه با فضایی که شما واسش مجسم کردی ارتباط برقرار کنه و نتونه توی اون فضا قرار بگیره، هر چی هم بهش بگی، نمی تونه چیزی رو قبول کنه و حرف شما رو نمی فهمه.

    ببخشید ... بالاتر از سواد خودم دارم حرف می زنم ... الان درستش می کنم ...

    ببینید ... مثلاً فیلم گودزیلا ...
    این فیلم به ما می گه فرض کنید به موجود با فلان شکل و شمایل وارد یه شهر می شه؛ چه اتفاقاتی می افته؟!
    خب این موضوع رو به صورت قابل قبول به ما گفتن و ما هم همین فرض رو کردیم و این باعث شد از دیدن اون فیلم لذت ببریم.

    یه مثال راحت تر ...
    دوستتون به شما می رسه و می پرسه: با این همه پول می خوای بری خارج؟!
    شما چی می گید؟! خب مسلمه که جا می خورید.
    ...
    حالا اگه دوستتون به شما بگه: فرض کن الان یه میلیارد تومن پول توی حساب بانکیت بود، چی کار می کردی؟!
    خب این موقع س که شما کمی فکر می کنید و خودتون رو با فضای تخیلی مطابقت می دید و جواب دوستتون رو می گید.

    این یادتون باشه ...

    فرض کنید دوستتون می گه: اگه بری یه جایی که هیچ چی نباشه ... حتی هوا ... چیکار می کنی؟!
    شاید شما به شوخی یه جوری جواب دوستتون رو بدید؛ ولی مسلمه هر کاری کنید نمی شه تصور کرد همچین فرضی به کجا می رسه ... چون هیچ منطقی (و یا حتی هیچ فرضی) نمی شه براش در نظر گرفت.

    چرا این قدر می پیچونم؟! منظورم چیه؟!

    همهء این مثال ها رو گفتم که بگم:
    وقتی اصول روایت یه موضوع تخیلی رعایت نشه، می شه نتیجه ای مثل همین سریال روز حسرت ...

    چه دلیل بود که توجیه کنه چرا مادر همچین چیزایی می دید؟
    اصلاً از کجا اومده؟
    خب خودمم هم خیلی چیزا توی خواب و رویا می بینم ... پس به استناد این سریال می تونم روی اونا هم حساب کنم؟
    خب حالا فلانی این چیزا رو هم دید ... آخرش چی؟! چه نفعی می بره؟ چی به خودش و دیگران می رسه؟
    اصلاً چی می شه که اینا رو می بینه؟

    ...

    سریال روز حسرت، از نظر بازیگری خیلی خوب بود. من که از شخصیت اون دختر معتاد (که نه اسم خودشو یادمه و نه شخصیتش) خیلی خوشم اومد. تغییرات شخصیتی رو از یه آدم بد به یه آدم خوب (تا حدی) قابل قبول نشون داده بود.
    بقیهء شخصیت ها ختثی بودن و در حد تعریف کردن قصه و دیلوگ های قابل پیشبینی خلاصه می شدن.

    ولی اصلاً نتونستم بفهمم که یه داستان با موضوع خانوادگی رو چه لزومی داشت با تخیل ناپخته قاطی کنن.
    دقیقاً عین یه قرمه سبزی که لوبیاش یه طرف و سبزیش یه طرف دیگه.
    این که با دیدن چیزایی توی رویا باعث می شه از جریانات گذشته و آینده و حال و روز افراد دیگه باخبر بشیم، چه نیازی بود؟ نمی شد با یه سری دلایل منطقی، داستان رو به اون سمت کشوند؟ حتماً باید یکی اون چیزا رو در خواب می دید؟
    خب حالا همین خواب دیدن ها، چه قدر تاثیر گذار بودن؟ آیا واقعاً می شد اسمش رو گذاشت تخیل؟
    آیا همین به اصطلاح تخیل موجود در سریال، اون قدر موثر بود که نشه حذفش کرد؟

    خلاصه ...
    این همه نوشتم که بگم اون چیزی که با برچسب تخیل توی این سریال نشون دادن، بیشتر به پیام بازرگانی شبیه بود.

    بحث درمورد این که توی سریال های با این سبک (که بالا گفتم) چه جور تونستن تخیل رو نشون بدن، باشه واسه بعد.

    چرا دوستان کمتر مطلب می ذارن؟
    ببخشید دیر نوشتم ... و ببخشید طولانی شد.

    التماس دعا
    یا علی
     
    نوشته شده توسط animeditor در ‏16 اکتبر 2008
    siavash61 و HamidBN از این پست تشکر کرده اند.

به اشتراک بگذارید